آویسا گلمآویسا گلم، تا این لحظه: 15 سال و 10 ماه و 8 روز سن داره
علی جونمعلی جونم، تا این لحظه: 12 سال و 2 ماه و 20 روز سن داره

گلکانم، آویسا و علی

یکشنبه11مهر 95

1395/7/11 11:15
نویسنده : مامان نسرین
516 بازدید
اشتراک گذاری

سلام به همه دوستان گلم . امید است همیشه خوش باشید.

بعد از کلی صبور بودن و انتظار بالاخره از مدرسه عدالت عزیز پیام فرستادن و روز یکشنبه 4مهر قرار شد دخترمان را برای اندازه گیری لباس به مدرسه ببریم . ساعت 10صبح آویسا خانم رو به مدرسه بردم و کل اکیپ مهد اونجا تشکیل شد و حیاط مدرسه مکانی شد برای سوت و جیغ و هورای کودکان ما و همچی همدیگر رو صدا میزدن انگار نه انگار ساعتی پیش در مهد در کنار هم بودن. ما هم استادانه خودمان را میزدیم به اون راه که کی کجا ، اصلاً چه صدایی چه حرکتی. خلاصه با تدابیر بنده و برخی مادران کمی از سروصداهای بچه ها کم شد و بعد صفی لباس ها اندازه گیری شد و برگشتیم اداره. و هنوز در انتظار خبری از ایشان جهت شرکت در جشن ورود به مدرسه . بگذریم ....

آخر هفته پیش عروسی پسر عموی بنده بود و قرار بر عزیمت به شمال ولی کماکان برنامه مشخص نبود از جهت مدرسه آویسا خانم و مرخصی بابا رضا و ما هم حوصله مان نمی گرفت تنهایی با بچه ها برویم شمال. بابا رضا خواست آویسا رو بزارم و خود به همراه برادرجان راهی شمال شوم که خود دوست نداشتم  و نمی تونستم دخترجان رو تنها بزارم. در نتیجه رفتن به شمال یه جورایی کنسل شد.تا اینکه دایی جان محمد پیام دادن که حتماٌ بروم و من گوش به حرف روز 4شنبه به همراه دایی جان ایرج رهسپار وطن شدیم. و البته بماند اذیت های علی آقا که خداروشکر صندلی ماشین رو برده بودم وگرنه پوست بنده کنده میشد. غلفتی!

تا آمل دوام آورد اما بعدش شروع کرد به گریه و مجبور شدم بیارمش جلو. هوای شمال بارانی و خنک و همچی پوست تنمان را قلقلک میداد. شبش دایی بهزاد و فرداش دای محمد آمد و علی تا دایی محمد رو دید با صدای بلند گفت:ای بالی.(اسمی که دایی محمد با آن علی را صدا میزند:والی).

قبل اومدن دایی محمد، علی آقا در حال اذیت که مامان حاجی بهش گفت:نکن دایی محمد دعوا می کنه و علی در حالی که خنده مرموزانه ای داشت گفت:دایی ممد نیست!

روز عروسی هم دایی جان محمد زحمت کشیدند و علی رو نگه داشتن تا ما به آرایشگاه بریم ولی بعدش تا تمام شدن عروسی در بغلم بود و کلی اذیت کرد فقط آخراش با نوه عموم فاطمه خیلی ایاق شده بود و همش به دنبالش بود بعد شام اومدیم خونه و بچه ها خوابیدن و دیگه نرفتم عروسی.فردا روزجمعه بابا رضا اومد  و شبش برا باباحاجی تولد گرفتیم و دایی جان خبر خوبی به ما داد و شنبه با هم برگشتیم.

آویسا جون هم تو این مدت خیلی با فاطیما دختر دخترعموی بنده دوست شده بود و با هم بازی می کردن. بچه م خیلی عاقل شده و کمکم می کرد و بیشتر اذیت ها از جانب علی بود.

وقتی باباحاجی در مورد کاری که نباید آویسا انجام میداد بهش تذکر داد آویسا با لحنی :بابا بزرگا باید با نوه هاشون مهربون باشن و کلاً رفته بود رو منبر. ماشاءالله  همش زبونه و سر هرچیزی کلی سخنرانی می کنه.

علی آقا هم کلی حرف زدنش کامل شده و همش با ناز حرف میزنه.

علی بیا شام بخور. با یه نازی می گه: من شام خدم! نییخورم!

باباجون هم گرفتار یه ویروس شده که یه طرف صورتش به حالت فلج در اومده و وقتی علی دیشب دید گفت:باباجون اوف شده!

تشاش اوف شده و سرش رو تکون میداد. با یه عالم شیرین زبونی های دیگه که در اینجا نمی گنجه!

امروز هم اومدیم اداره و علی آقا هم که الان تقریباً یه هفته ست کلاسش تغییر کرده با گریه رفت  و نمیدونم چرا هنوز عادت نکردهغمگین

آویسا و رایا  و هلیا در روز اندازه گیری لباس مدرسه

ورزش صبحگاهی

 

ادامه مطلب یادت نره

 

 

 

آویسا و فاطیما

علی و آویسا (شمال)

دایی جان محمد و علی

تولد باباحاجی

پسندها (1)

نظرات (1)

بهار مامان شایلین
11 مهر 95 18:46
عشق من در چه حاله؟؟؟؟؟؟!
مامان نسرین
پاسخ
ممنون عزیزم مادر ما در چه حاله